تبليغاتX
گــــــــــــــــــــــیتاره مـــــــــن

گــــــــــــــــــــــیتاره مـــــــــن
آخ كه دگربيچاره شدگـــــيتارمن 
قالب وبلاگ
لینک دوستان



وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر خنده معنایی نداره

فـقـط می خندی تا دیگران ، غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرومت نمی کنه

فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر هیچ چیز آرومت نمی کنه به جز دل بریدن و رفتن

[ Wed 4 Apr 2012 ] [ 0:49 AM ] [ Q8ابراهيم رحيمى ]



گاهی دلم میگیرد
از آدمهایی که در پس نگاه سردشان با لبخندی گرم فریبت میدهند
دلم میگیرد از خورشیدی که گرم نمی کند و نوری که تاریکی میدهد
از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت میدهند
دلم میگیرد از سردی چندش آور دستی که دستت را می فشارد
و نگاهی که به توست و هیچ وقت تو را نمبیند
از دوستی که برایت دو بال برای پریدن هدیه می آورد
و پرواز را با منفور ترین کلمات معنی میکند
از خودم هم دلم میگیرد
نمی دانم چرا نمی دانم
از خودم هم دلم میگیرد
نمی دانم چرا نمی دانم

[ Wed 4 Apr 2012 ] [ 0:47 AM ] [ Q8ابراهيم رحيمى ]



این روزها دلتنگم..
سرد و ساکت .....همجنس برفم ...
گاهی بی اشک میگریم ......
گاهی بی لبخند می خندم .....
از خودم دلسردم ....
دنبال خودم میگردم....

[ Wed 4 Apr 2012 ] [ 0:46 AM ] [ Q8ابراهيم رحيمى ]



از نگاه تو اگر
زندگی همین کارهای روزمره
همین نفسی است که می آید و می رود از سینه
آری
هنوز زندگی می کنم
اما اگر فکر می کنی
شاید زندگی چیزی بیشتر از اینها باشد
نام مرا در میان زندگان جستجو مکن...

[ Wed 4 Apr 2012 ] [ 0:45 AM ] [ Q8ابراهيم رحيمى ]



چه حس غریبی است
در خویش میشکنی٬
خرد میشوی٬
کسی صدای شکستنت را نمیشنود!
به زانو در می ایی٬
به زمین می افتی٬
اما کسی غروب غرور زندگی را در چشمانت نمیبیند!
بیزاری وجودت را فرا میگیرد٬
و تو ٬از همیشه تنها تر میشوی!
و تنهایی ات بر بی کسی ات میگرید..

[ Wed 4 Apr 2012 ] [ 0:44 AM ] [ Q8ابراهيم رحيمى ]



گلوی آدم را
باید گاهی بتراشند
تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود.
دلتنگی هایی که جایشان نه در دل
که در گلوی آدم است
دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند. . .

[ Wed 4 Apr 2012 ] [ 0:43 AM ] [ Q8ابراهيم رحيمى ]

با فکر او به خواب رفت ،

در آغوش دیگری از خواب پرید ...!

به یاد او در آغوش دیگری گریست ،

دستان او را می خواست تا اشک هایش را پاک کند ،

اما دستان دیگری پاک کرد ...!

" او هم به خودش ،

هم به دیگری ظلم کرد ..."


 

[ Wed 4 Apr 2012 ] [ 0:41 AM ] [ Q8ابراهيم رحيمى ]



گذشته ی من گذشت ..!

حتی می توان گفت که درگذشت...

و من برایش ماهها و روزها سوگواری و سکوت کردم ..

خاطراتم را زیر و رو کردم و ای کاشهای فراوان گفتم ..!

ولی دیگر بس است!

من به شروعی دیگر می اندیشم

و شروع زندگی دیگر

و حس ناب تازه شدن ..!!

[ Wed 4 Apr 2012 ] [ 0:40 AM ] [ Q8ابراهيم رحيمى ]



قول داده ام...

گاهـــــــی...

هر از گاهـــــــ ـی...

فانـــــوس یادت را...

میان این کوچه های بی چراغ و بی چلچلــــــــ ـه، روشن کنم...

خیالت راحــــــت! من همان منـــــم؛

هنوز هم در ین شبهای بی خواب و بی خاطـــــره...

میان این کوچه های تاریک پرسه میزنم...

اما به هیچ ستاره*ی دیگری سلام نخواهــــــم کرد...

[ Wed 4 Apr 2012 ] [ 0:39 AM ] [ Q8ابراهيم رحيمى ]

هزار سال در این آرزو توانم بود...
و انگــــــار هــــــــزار ســــال است
که در حاشـــــــیه ی این رود
رد گلــپونه های وحشــــــی را دنبال می کنم من ...
هراز گاهی می ایســـــــتم
پشت سرم را می پایم
امـــا
نشــــانی نیســـت ...
تنهــــا هوایی مه آلود...مبهم !
همــــین!!
تو نیستی
تو سالهاست که نیســـــتی
امــــا چــــــــــرا من
از آب و آینــــه ،
از رود ،
از گلپـــونه ها ،
از شـــب ،
از ســـتاره ،
ازســــــپیده ،
از پرنــــــده ،
از پـــــــــــرواز ....
بی وقفـــــــه
ســــــراغ تـــــــو را می گیرم هنــــــــــوز ...؟!!

[ Wed 4 Apr 2012 ] [ 0:38 AM ] [ Q8ابراهيم رحيمى ]
خانه‌ای خریده ام،پنجره ش خیالیست،
جای یک دلتنگی‌ همیشه تو سکوت ترانه ‌ام خالیست،
خانه ام دری دارد که باز میشود به غروب.....،آنسوی در اما کسی‌ نبود،
همین حوالی مسافری همیشه روی صندلی‌‌های ایستگاه اتوبوس در انتظاره آمدن دوبارست..
سقف خانه‌ام اما پر از ستاره‌های آواره است،
...
روی دیوار‌های خانه‌ام نقشی‌ از برگ‌های پاییزیست....کودک همسایه همیشه در حال و هوای بازیست..
رنگ قالی بی‌ رنگ تر از سکوت آبادیست،آنجا که دیگر حتی پرنده هم در حسرت آزادیست.(؟)...،کسی‌ قیمت خانه ات را نپرسید..
به قیمت دلتنگی‌ مسافری که به آن اتوبوس هرگز نرسید..
کسی‌ نمیداند خانه ات را به کجای تنهایی بردی،کس نخواهد فهمید به بهانه کدام دلتنگی‌ مردی
[ Mon 30 Jan 2012 ] [ 2:48 AM ] [ Q8ابراهيم رحيمى ]

 

فلک امشب مگر ماهی دگرزاد
ز ماه خویش ماهی خوبتر زاد
غلط گفتم ، که خورشیدی درخشان
که مه یابد ز نورش زیب و فر ،‌ زاد
شهنشاهی ، بزرگی ،‌ نامداری
که شاهان بر رهش سایند سر ، زاد
صدف آسا ،‌ جهان آفرینش
درخشان گوهری والاگهر زاد
ز بعد قرن ها ، گیتی هنر کرد
که اینسان قهرمانی باهنر زاد
پدرها بعد ازین هرگز نبینند
که مادر چون علی دیگر پسر زاد
فری بر مادر نیکوسرشتش
غزال ماده ، گفتی ، شیر نر زاد

[ Mon 23 Jan 2012 ] [ 1:0 AM ] [ Q8ابراهيم رحيمى ]

 

ای شرمگین نگاه غم آلود
پیوسته در گریز چرایی ؟
با خنده ی شکفته ز مهرم
آهسته در ستیز چرایی ؟
شاید که صاحب تو ، به خود گفت
در هیچ زن عمیق نبیند
تا هیچگه ز هیچ پری رو
نقشی به خاطرش ننشیند
اما ز من گریز روا نیست
من ، خوب ، آشنای تو هستم
اینسان که رنج های تو دانم
گویی که من به جای تو هستم
باور نمی کنی اگر از من
بشنو که ماجرای تو گویم
در خاطرم هر آن چه نشانی است
یک یک ، ز تو ، برای تو گویم
هنگام رزم دشمن بدخواه
بی رحم و آتشین ، تو نبودی ؟
گاه ز پا فتادن یاران
کین توز و خشمگین ، تو نبودی ؟
هنگام بزم ، این تو نبودی
از شوق ، دلفروز و درخشان ،
جان بخش چون فروغ سحرگاه
رخشنده چون ستاره ی تابان ؟
در تنگی و سیاهی زندان
سوزنده چون شرار تو بودی
آرام و بی تزلزل و ثابت
با عزم استوار تو بودی
اینک درین کشکش تحقیر
خاموش و پر غرور تویی ، تو
از افترا و تهمت دشمن
آسوده و به دور تویی ،‌ تو
ای شرمگین نگاه غم آلود
دیدی که آشنای تو هستم ؟
هنگام رستخیز ثمربخش
همرزم پا به جای تو هستم ؟

[ Mon 23 Jan 2012 ] [ 0:59 AM ] [ Q8ابراهيم رحيمى ]

 

گفتم مگر به صبر فراموش من شوی
کی گفتم آفت خرد و هوش من شوی ؟
فریاد را به سینه شکستم که خوشترست
آگه به دردم از لب خاموش من شوی
سوزد تنم در آتش تب ای خیال او
ترسم بسوزمت چو هماغوش من شوی
بنگر به شمع سوخته از شام تا به صبح
تا باخبر ز حال شب دوش من شوی
ای اشک ، نقش عشق وی از جان من بشوی
شاید ز راه لطف ، خطا پوش من شوی
می نوشمت به عشق قسم ای شرنگ غم
کز دست او اگر برسی ،‌نوش من شوی
گر سر نهد به شانه ی من آفتاب من
ای آفتاب ،‌جلوه گر از دوش من شوی
سیمین ز درد کرده فراموش خویش را
اما تو کی شود که فراموش من شوی ؟

 

[ Mon 23 Jan 2012 ] [ 0:57 AM ] [ Q8ابراهيم رحيمى ]

 

همراز من !‌ ز ناله ی خود هر چند
چشم تو را نخفته نمی خواهم
یک امشبم ببخش که یک امشب
نالیدن نهفته نمی خواهم
بر مرغ شب ز ناله ی جانسوزم
امشب طریق ناله بیاموزم
تب ، ای تب !‌ از چه شعله کشی در من ؟
آتش به خرمنم ز چه اندازی؟
شب ،‌ ای شب !‌ از سیاهی تو آوخ
من رنگ بازم و تو نمی بازی
مردم ز درد ، رنجه مرا بس کن
بس کن دگر ، شکنجه مرا بس کن
عمری به سر رسید ، سراسر رنج
حاصل ز عمر رفته چه دارم ؟ هیچ
امشب اگر دو دیده فرو بندم
از بهرکودکان چه گذارم ، هیچ
این شوخ چشم دختر گل پیکر
فردا که را خطاب کند مادر ؟
راز درون تیره ی من داند
این سایه یی که بر رخ دیوار است
این سایه ی من است و به خود پیچد
او هم ، چو من ،‌ دریغ که بیما است
آن پنجه های خشک ، چه وحشت زاست
وان گیسوی پریش ، چه نازیباست
پاشدیه ام به خاک و ، نمی دانم
شیرین شراب جام چه کس بودم
بس ‌آرزو که در دل من پژمرد
آهنگ ناتمام چه کس بودم ؟
در عالمی ز نغمه ی پر دردم
آشوب دردخیز به پا کردم
حسرت نمی برم که چرا جانم
سرمست از شراب نگاهی نیست
یا از چه روی ، این دل غمگین را
الفت به دیدگان سیاهی نیست
شد خاک ، این شرار و به دل افسرد
وان خاک را نسیم به یغما برد
زین رنج می برم که چرا چون من
محکوم این نظام فراوان است
بندی که من به گردن خود دارم
دیگر سرش به گردن ایشان است
آری !‌ به بند بسته بسی هستیم
از دام غم نرسته بسی هستیم
همبندهای خسته و رنجورم !
پوسیدنی است بند شما ، دانم
فردا گل امید بروید باز
در قلب دردمند شما ،‌ دانم
گیرم درخت رنگ خزان گیرد
تا ریشه هست ، ساقه نمی میرد


 

[ Mon 23 Jan 2012 ] [ 0:55 AM ] [ Q8ابراهيم رحيمى ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم، وقتي که ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم، وقتي که ديگر نمي‌توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم، وقتي او تمام کرد من شروع کردم، وقتي او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگي کردن است، مثل تنها مردن است
دستم راقلم ميكنم وقلمم راازدست نميگذارم چشم هايم راكورميكنم گوشهايم راكرميكنم پاهايم راميشكنم انگشتانم رابندبندميبرم سينه ام راميشكافم قلبم راميكشم حتى زبانم راميبرم ولبم راميدوزم اماقلمم رابه بيگانه نميدهم
امکانات وب



آمار سایت


Pichak go Up

.

تعبیر خواب آنلاین

کد متحرک کردن عنوان وب